تبليغاتX
بر بال فرشتگان

ديگر حرفی نمانده
ديگر کلامی نيست
و ديگر پرده ای وجود ندارد که تصوير بکنم
و ديگر شعری
و حتی حسی
ديگر وجودی نيست که بخواهد بسوزد
ديگر بارشی وجود ندارد
و دیگر سرودی
با قایقی شکسته دور میشوم
و اینک به وسط دریایی رسیده ام که گرد است
و در این دریا ،

بی هم نفس با قایقی شکسته رانده ام
دیگر دور شده ام
راه بازگشتی نمانده
به پايان رسيده ام.
شايد کلامم زيبا نبود ...
شايد حضورم خاطره انگيز نبود...!
ولی می خواستم يک عاشقانه بسرايم.
ديگر دير شده است ...

حتی برای بازگشت...
باز هم شما هستيد و يک دنيا خاطره
گاهی هم از من ياد کنيد ...
ديگر حرفی نمانده ...

بدرود

 

 

نوشته شده توسط عماد در جمعه دهم آذر 1385 |

بارها خوانده ام

بارها نوشته ام

بارها گفته ام

ناگفته هايي كه هميشه دارم

قصه هايي تكراري كه هر چه بهش فكر ميكني وسعتش ميدهي

آخرش را ميداني اما مي خواهي كه نداني.

داستاني كه مي خواهي تغييرش دهي يا حداقل جاي هيچكدام از قهرمانهايش نباشي.

قصه اي كه شايد فقط بخواهي كسي باشي كه از حاشيه نگاهش مي كند.

دلت مي خواهد نقشي به اندازهء پيرمردي شيرفروش،يا كودكي خندان كه دارد با توپش بازي ميكند داشته باشي.

اما تو غرق شده اي.

آنقدر رفته اي توي داستان كه نمي شود كنده شوي

شايد پاك شود حضورت با مرگي ناگهاني ،

با خداحافظي تلخ ،

با طعم يك هم آغوشي ،

يا خيانتي از سر حرص،

اما كنده نميشوي !

آنقدر ميماني كه هزاران يا شايد ميليون ها نفر كه نقشي مثل آن پيرمرد و پسرك دارند تو را بخوانند ...

برايت دل بسوزانند

برايت اشك بريزند

يا حتي جاهايي از سر حرص و خشم به باد تهمت و دروغ بگيرنت

تو كه به خودت شك نداري

فهميده اي ديگر ،كه زندگي را هر چه سخت بگيري سخت هم ميگذرد

گفته بودم؟!

كه هميشه ناگفته هايي دارم براي گفتن يا حتي براي نگفتن...

ناگفته هايي از جنس لبخند

از جنس سكوت...

فقط سكوت ميخواهم ...

هيسسسسسسسس            

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه سی ام آبان 1385 |

اين روزها هر روز شيطان آينه بدست می آيد

و شمايل زيبای دل فريبی را از يک روح بيهوده نشانم ميدهد.

و من در انتظار خويشتن هر روز می آرايم وجودم را با کلمه

و به اميد روزی ديگر که خود را ببينم ، هر روز مردن يادم ميرود.

دلم ميخواهد به نشان آن که زنده ام کمی گريه کنم و گيسوانم را به باد هديه کنم تا به ابر بدهد

و او نيز با من و از وجود من هم گريه ام شود...

اما من همانم که هر روز از شوق زندگی مرگ يادم ميرود

و کيست که نشناسد غم را و به زيبايی بخندد؟!

زندگی ام لحظه لحظه از نوازش رود پای ميگيرد و من در سکونت نمايشی درد ، غرقم...

و به ياد دارم زمانی را که خداوند در چشمانم نگريست و من با فرشتگان وداع گفتم.

هر روز شيطان آينه بدست می آيد....!

 

سلام.

روزهاي سختيه ...

ترديد ، حسي كه هميشه گريبان همه رو ميگيره اين روزها به سراغ من اومده!

زياد حس غريبي نيست ! چون قبلا هم با اون مواجه شدم ...

چندين بار بهش فائق اومدم و پيروز بودم .اما چندباري هم...

نمي دونم اينبار چي پيش مياد...؟

از اونجا كه هميشه اميدوارم به آينده اي كه نمي بينم...

اينبار هم اميدوارم...

 

نوشته شده توسط عماد در یکشنبه هفتم آبان 1385 |

 

تو آسمون زندگيم هيچي پيدا  نيست بجز پرده اي سياه و ستارگاني بةدور ماه

در اين ميان بدور از چشمهاي خسته ام، باد غم را به دستان يخ زده ام آه ميکشد ..

آه اي غم...تمام اين جان خسته را غرق در سرابي کرده اي ...

و من در اين تيرگي و تنهايي،انبوه سايه ات را بر ديوار خالي قلبم احساس ميکنم..

وبدان  مرا به تمامي از خويش برده اي..

هر روز غمگينانه ترين آواي هستي ات را در درونم سر ميدهي ...

با تلخي خود  دستانم را سرد وتنم را  خسته کرده اي اي غم..

ذهن پر از آرزو و قلب پر از پروانه ام را با سايه شومت به راه هاي تاريک و تيره کشانده اي ..

مهلت من همه اين يک نفس جان است ......

پس مرا به ويرانه ام مسپار! اي غم....

 

باز در سکوت ممتد تنم مثل هرشب رها شدم و در تاريکي آسمون رد پاي تورا دنبال ميکنم دلم بار ديگه تو رو ميخواهد ميدونم تو  منو خيلي وقته پيش تو صحنه زندگيم رها کردي تقصير تو نيست تقصير منم نيست سرنوشت رو اينجور نوشتي. تو از آرزوهاي کوچيک قلبم شايد خبر نداشتي .. 

اما امشب به تو محتاج تر از هميشه ام تا به رنجهاي به جا مونده تنم مرحم بذاري به فريادهايي که تو حنجره ام خاموش شدند سري بزني .. و رهام کني از قفسي که براي تنم ساختي .

چون هيچ دلبستگي به اين دنياي رنگارنگت ندارم و هيچ دلخوشي تو روزهاي زندگيم پيدا نيست وهيچ نور اميدي به معجزهات هم  نيست .

هنوزم يادمه که تو اميد رو اونم اميد پوچي رو به طاق زندگيم آويزون کردي .

من ميدونستم آخرش به تاريکي ميرسم  ولي روشني کاذبش منو تو خواب خوش خوشبختي که برام ساخته بودي رها کرد.

وقتي بيدارم کردي که دستام خالي شده بود از هر حسي براي زندگي من همه چي رو از دست دادم خيلي آسون بدون اينکه خودم بخوام .

ديگه تو تن خستم  اون شور اون عشق براي زندگي پرپر شد به دستت چون شقايقها بر لب رود ..

هيچ آرزويي ندارم و هرگز ديگه براي خودم چيزي نميخوام .

تمام دارو ندارم فقط يه مشت خاطره است وحنجره اي که دلتنگي هاي متروکمو بسرايم.

تنها احساس من از زندگي تهي و خالي بودن آرزو هاست .

کاش خدا ...بعضي وقتهاجايي رو تو سرنوشتمون  خالي مي ذاشتي و بهمون فرصت مي دادي خودمون همون جور که آرزو داريم پرش کنيم ولي تو همشو نوشتي و ما فقط تو اين صحنه بازيگريم فقط بايد نقش بازي کنيم.. ..

امروز هم مثل ديروزهاي گذشته بود. از الان ميتونم فردا رو ببينم وقتي همه رنگها برات مثل همه و همه جا رو سياه باشه.

وقتي همه زندگيت به پوچي رسيده باشه وقتي از صبح تا شب بخوابي و شبها بري به مهموني ماه و ستاره ها ش و جز گريه همدمي نداشته باشي .

وقتي سکوت تمام زندگيت رو بگيره و ديگه هيچ صدايي رو نشنوي وقتي جلوي آيينه ميري جزصورتي خسته از جور زمانه چيزي نميبيني.

وقتي فريادي به بلنداي خاموشي تو دلت هر روز سنگين تر از ديروزش ميشه . ...

وقتي تو خلوت خيس خودت،اشک تنها همدمت ميشه وقتي تنها تر از تنها ميشي وقتي هق هق

گريه هات تو فضاي خالي روحت نداي رهايي سر ميدن ...

هيچ معني براي زندگي کردنت نيست هيچ حسي هيچ انگيزه اي..

به هرجا نگا ميکني پراز شکست هم توحالت وهم توگذشتت وهمه اين شکستات حاصل يه دروغه...

مجازات خوبي روبرام تو اين دنياي پوچت  انتخاب کردي .ولي غافل از اينکه من طاقتم خيلي کمه ...

من طاقت اين مجازات رو ندارم من تواس کاري رو پس ميدم که هيچ نقشي توش نداشتم

و اين خيلي درد آوره ...

فقط بايد اين رنج رو بکشم  تا آخر دنيات ..

فهميدم اين دنيا همه قصه هاش مثل همه.

فقط بازيگراش فرق ميکنن همشون به يه جا ختم ميشه مرگ و رهايي....

هيچ جاي اميدي برام نذاشتي همه چي برام مثل سرابِ که تا آخر زندگيم ادامه داره...

هر شب از هياهوي وجودم از خواب بلند ميشم

و تو کوچه هاي خلوت روياهام با کوله باري از اشک سرگردان ميشم. 

تو اعماق تاريک وجودم ،غم بي شک روياهاي ديرينمو به شعله ميکشه. 

ديگه دستم به عشق ،به اميد  نميرسه ...

تنها از روزنه تنگ زندگيم که هر روز برام تنگ وتنگ تر ميشه به آرزوهاي تنم نگاه ميکنم 

چقدر آسون از دستم گرفتن واکنون تنها آهي از درونم تمام صورتمو سرخ ميکنه

و تمام احساسمو به خاکستر تبديل ميکنه  ....

من از همون آغاز شک کردم به زندگي به تاريکي راهم و من فقط جلو ميرفتم

دريغ از اينکه هر چي اومده بودم پوچ بود و حالا تنها در گوشه اي از صحنه زندگي به سادگيم به رنگ صداقتم به اميد بيحاصلم به دوست داشتنم به کل هستي ام افسوس ميخورم وفقط به خوش خيالي خود گريه ميکنم.....

ولي اي آفريدگار من!!

با من بگو زير اين رواق بلند توآيا کسي هنوزهست يک سينه آفتاب و يک ستاره دل در خود سراغ داشته باشد.. 

با من بگو پروردگارا! اين شب تار من آيا چراغ خواهد داشت ...؟!

با من بگو آيا چيزي بنام درد نيز مانده است که بر من نداده باشي ...!

با من بگو آيا اين گوي بلورين چرخ تو آيا به اندازه مردمک چشمان خيس من با گريه آشناست؟!

آيا هميشه از تو کمک خواستن رواست ....؟!

اي آفريدگار منم آن پسري که روزي آرزوي يک تن داشت تا مشعلي بر آورد از دل و شب بي چراغي ام را روشن کند ...

اما اکنون دلم گرفته است از اين سکوت بي امان  از اين سرنوشت پوچ از اين فغان بي صدا از اين بغض بينوا دلم گرفته است ....

و اينک منم پر از شکستن و غرور  با کوله باري از محنت زمانه ...

ببين !!ببين چه تلخ ايستاده ام بر سکوت تنهايي خويش ديگر توانستن را نمي شناسم ...

و آرزو کردن را نمي دانم ....

من ديگر هيچي نمي خواهم.

خداوندا لحظه پايان زندگي من کجاست؟؟            

 

 

 

نوشته شده توسط عماد در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 |

زمان مي گذرد

و زمانه نيز هم 

من همچنان در سکون لحظه های پژمرده

در خلوت خاطرات خاک خورده

در هجوم دلخستگی های کشنده

اسير......

و انتظار ميکشم هوای نگاهی را که در آن پرواز دهم بغضم را....

آری ...

مي گذرد ،

و تو در سکوتی تلخ چشم دوخته ای شکنجه ی قفس را...!

نه سخنی که بشکند سکوت شبم را ،

نه اشکی که ياری دهد تکه های شکسته ی دلم را ،

و نه مرحمی که التيام بخشد پر و بال زخمی ام را...!

زمان مي گذرد

و دست زمانه

هر بار کوله بار تنهايی ام را خسته تر از هميشه بر زمين مي زند .

و هرچه ميروم

                    دلتنگی

                               و

                                   باز هم دلتنگی...........!

 

سلام

بعضي موقع ها با خودم ميگم كاش مي شد آدمها هم بعضي وقتها كه دلشون مي خواست مثل

موبايل ، فِلش يا همون (Reset  ) مي شدند. یعنی تهی از اونچه که بهشون گذشته .

اما حالا كه نميشه...! پس بي خيال...

تو اين روزهاي مياني از ماه مبارك رمضان منو از دعاي خودتون بي بهره نذارين...

التماس دعا

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه یازدهم مهر 1385 |

بنام او كه خالق يكتاست

 

پروردگارا به من بياموز دوست بدارم کساني را که دوستم ندارند ...

عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند ...

و بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند ...

به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند ...

محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند ...

ببخشم کساني را که هر چه خواستند با من ، با دلم و با احساسم کردند ...

و مرا در دوردست خودم تنها گذاردند ...

و من امروز به پايان خودم نزديکم...

پروردگارا به من بياموز در اين فرصت حياتم آهي نکشم ...!

براي کساني که دلم راشکستند ..........

 

 

سلام....

فردا روز اول ماه مبارك رمضان هست.

فردا آغاز ماهي هستش كه من مدتها انتظارش رو ميكشم.

شما رو نمي دونم، اما من كه تو  اين ماه مبارك احساس خوبي دارم

و سبك تر از هميشه هستم...

حالا بماند كه خوابم و خستگي هاي جسميم بيشتر از هميشه ميشه...

ولي از لحاظ روحي آزاد ترم...

نمي دونين از شنيدن دعاي سحر و  دعاي قبل از افطار چه لذتي ميبرم...

اميدوارم همهء شما دوستان ماه پر بركتي داشته باشيد ...

من رو هم از دعاي خير خودتون بي بهره نذاريد...

از همه شما التماس دعا دارم.

 

راستي

واستون يك لينك ميزارم .اميدوارم ازش لذت ببريد..

لينك اهنگ دی جی نگار دختر 8 ساله هستش كه خيلي قشنگ مي خونه...

فقط نظر خودتون رو بعد از شنيدن آهنگ هم بهم بگيد.

 

 

نوشته شده توسط عماد در شنبه یکم مهر 1385 |

به غروب نگاه كن

حال باز می توانی مرگ را انكار كنی ؟
 تضمينی نيست كه غروبی ديگر را ببينی ،

 پس خوب نگاه كن و خداحافظی خورشيد را از آسمان ببين ،
 مرگ خورشيد را ببين ، فردا دير است.
 همين امروز، همين غروبی كه در راه است.
 و در اينجاست كه احساسی به تو دست می دهد
،

 ناراحتی كه علت ندارد يا شايد تو علتش را نمي دانی.
 آسمان سرخ می شود و خورشيد در امتداد يك خط گسترش می يابد.

 مانند قاصدكي كه هنوز خود را به دست باد نسپرده ، احساس سنگينی مي كنی.
 تو محكوم به بودن و زندگی كردنی.
 آسمان سرخ تر می شود، روشنايی كمتر.
 نگاه كن
 ...

 نترس از مرگ خورشيد

 نترس ... او باز فردا طلوع خواهد كرد .
 چه چيزي در غروب است كه آنرا تكراری نمی كند!

 هر بار به آن می نگری به تازگی بار اول است.

انگار اولين بار است كه غروب را می نگری.
 هوا تاريك می شود ، سنگين می شود،

 وجود تو آماده پروازست. بالهايش را باز می كند،

 سعی می كند از اين زنجير تن ، از اين زندان فرار كند. ولی راهی نيست،

 قاصدك هنوز نشكفته.
 تو محكوم به بودنی .
 خورشيد كم كم محو می شود.
 تو به اين می انديشی كه چند نفر در اين لحظه به غروب نگاه می كنند

و چه تعداد از آنان ناظران آخرين غروبند.
 چشمهايت را باز كن و خوب ببين

 تضمينی براي ديدن دوباره نيست.شايد فردايی نباشد .
 هوا كاملا تاريك می شود.

 خورشيد ديگر نيست.
 سايه ای بزرگ همه جا را می گيرد ...

 

 

سلام...

امروز اتفاقي بعد از مدتها رفتم بيمارستان امام رضا (ع)

خدا واسه هيچكس نياره واميدوارم پاي هيچ احدالناسي به اونجا وا نشه...

صحنه هايي كه در كمتر از 10 دقيقه من ديدم قلب هر بيننده اي رو به درد مي آورد.

ايتداي ورودم به بيمارستان چند نفر مصدوم تصادفي رو آوردن كه سرو صورتي خوني داشتن..

اينطور كه ميگفتن اتومبيلشون چپ شده بود..

بعد هم كه به بخش بيماران كليوي رفتم آدمهايي رو ديدم كه ايستاده ،

از مانيتور بخش ، بيماران خودشون رو داخل ICU تماشا ميكردند.

بيمارهايي كه بيهوش يا به قولي در كما بودن...

صحنه ها بيش از اين كه من بتونم به قلم بيارم دردناك بود...

اميدوارم تو اين شب عزيز و مبارك خود آقا امام زمان (عج) تمام مريض ها رو شفاعت كنند و همشون سالم و سلامت به آغوش گرم خانواده هاشون برگردند.

آمين.

 

تو بلوار بيمارستان كه ميومدم ريزش برگهاي زرد و نارنجي درختها همراه با بادي كه منجر به حركت برگها به روي زمين و صداي خش خش  اونها مي شد نشون از حضور پائيز زودتر از موعد مي داد.

پائيز هم از راه رسيد ...فصل ها باز هم در حال تغيير و جابجايي هستن...

شما رو نمي دونم ولي من همون بودم كه هستم…! و اين خيلي جالب نيست...!

در آخر ميلاد با سعادت گل نرگس ، حضرت مهدي صاحب الزمان رو به همتون تبريك ميگم

 

نوشته شده توسط عماد در جمعه هفدهم شهریور 1385 |

نمي دوني چقدر دلم گرفته بود ...

نمي توني حتي تصورش رو بکني
همه تصويرهاي جلوي چشمم مثه يه فيلم کسل کننده و تکراري و تهوع آور شده بود .
آدماي رنگ به رنگ ... شلوغي و خنده هاي بي بهانه .
بي هدف توي خيابون هاي پر از ترافيک رانندگي کردن کلافم کرده بود .


سرم درد مي کرد ... بوق هاي ممتد مثه ضربات پي در پي پتک روي سرم فرود ميو مد
بي هدف ... دنده يک , دنده دو , دنده سه و باز ترمز و دوباره دنده يک ...
احتياج به شنيدن يه موسيقي ملايم توي گوشام پر مي زد .
با موسيقي ميشه راحت تر زندگي رو و لحظه هاي بغض آلود رو سپري کرد .


ساعت از ده گذشت .
آدمک آويزون از آينه جلوي ماشين با يه لبخند مسخره روي لبش بهم خيره شده بود .
چشامو توي آينه نگاه کردم ... مويرگاي قرمز توي زمينه سفيد خودنمايي مي کرد .
چشام هيچوقت دروغ گو نبودن ... نه به خودم نه به هيچکس ديگه .
پشت چراغ قرمز سرمو گذاشتم روي فرمون ماشين .


_ آقا گل بدم ؟ گل سرخ ؟
صداي دخترک توي گوشم مثه يه موسيقي آروم پيچيد .
سرمو بلند کردم ... دخترک با چشاي معصومش ملتمسانه به چشام خيره شده بود .
_ گل نمي خواين ؟ واسه خانومتون ؟
بهش لبخند زدم .
_ واسه خانومم ؟
لباش به يه لبخند شيرين باز شد .
_ آره ... خانومتون ... خوشحال ميشه ها ...


از بين بغض بسته ام يه نفس عميق کشيدم .
_ آره خوشحال ميشه ...
لباي کوچيک دختر مثه غنچه هاي رز سرخ شکفته شد و چشاش برق زد .
_ مي خرين پس ؟
صداي بوق ماشين از پشت سرم بلند شد ... چراغ سبز شده بود .
به دخترک نگاه کردم ...
_ همشو بده ..
_ همه شو ؟
چشاي درشت و سياه دختر با تعجب به چشام خيره شده بود .
_ آره ...
بي توجه به بوقاي ممتد چند برگ اسکناس گذاشتم کف دستاي کوچيک و لطيف دخترک .
_ اين خيلي زياده آقا .
_ اشکالي نداره ... بقيه اش مال خودت .
دسته گل سرخ رو گرفتم و گذاشتم روي صندلي .


دخترک نمي دونست چي بگه .
_ آقا خيلي ممنون ... خيلي ..
توي اون روز يه بار ديگه از ته دلم لبخند زدم .
دنده يک ... دنده دو ... صورت کوچيک و قشنگ دختر از توي آينه دور تر و دور تر مي شد .
يه لحظه ديدم دخترک داره دنبال ماشين مي دوه و دستشو تکون ميده .
پيچيدم کنار خيابون و نگه داشتم . دخترک نفس نفس زنان خودشو به ماشين رسوند .
صورتش سرخ شده بود و زيباييشو چند برابر کرده بود .


_ چيزي شده عزيزم ؟
دخترک يه دونه گل سرخ توي دستاشو بهم نشون داد .
_ اين يه دونه از لاي دسته گلا افتاده بود رو زمين .
به چشاي مهربونش نگاه کردم ...

توي چشاي بچه ها يه چيزي هست که آدمو ديوونه مي کنه .
_ اون گل سرخ مال خودت عزيزم ...
_ مال من ؟
_ آره ...


دخترک بهم نگاه کرد ... حس کردم توي چشاش از يه جور احساس نياز لبريز شده .
-
تو خيلي خوشگلي خانوم کوچولو .
با خجالت بهم لبخند زد .
_ شما خيلي مهربونين .
دستمو از ماشين بردم بيرون و گونه شو نوازش کردم .
_ حالا برو خونه .. دير وقته .
با دودلي سرشو به علامت قبول تکون داد .
حرکت کردم ... توي آينه دور شدنشو تماشا کردم ... از دور برام دست تکون داد .


دوباره افتادم توي دل خيابون ... چشام به فضاي تاريک روبروم خيره شده بود و من گيج بودم .
به خونه رسيدم ... با يه دسته گل سرخ توي دستم
همسايه بغلي از لاي در با کنجکاوي نگاهم مي کرد .
دسته گل رو توي دستم فشار دادم .
صداي چرخيدن کليد و باز شدن در کمي آرومم کرد .
در رو بستم و پشتمو به در تکيه دادم ... دسته گلو چسبوندم روي سينه ام .


انتظار براي چيزي که نيست ...
صداش کردم ... صدام خيلي ضعيف بود ... گنگ و مبهم .
سرمو بين گلاي سرخ فرو بردم .
يه عطر خاص ... يه احساس تازه ... يه طراوت مرطوب
چشامو بستم ... تو همونجا بودي ...

گل هاي سرخ بوي تو رو مي داد
 

نوشته شده توسط عماد در شنبه چهارم شهریور 1385 |

و من باز خواهم نوشت...


من باز خواهم نوشت از پشت ديوار فاصله‌ها با فريادی که باز در گلو پنهان است.


و من باز خواهم نوشت .....

 

و باز چه زيبا دلتنگ می‌شوم ، دلتنگ آن شب مهتابي ...

 

دلتنگ طپشهای بی‌صدا و دلتنگ دستانی كه رويا می‌بافت...


و من باز خواهم نوشت از آسمان ،

 

از آبی دريای طوفانی .

 

از شب بي مهتاب !

 

چشمانم راخواهم بست تا نهايت عصر خاكستری پاييز ؛

 

آن هنگام كه بی‌تاب قطره‌ای ، باران هستی و آسمان با خيال تو قهر كرده ...


باز خواهم نوشت از سپيدی مهربانی و از كوچ جاده‌ای كه دوست داشت هرگز به انتها نرسد ،

 

از غزلهای شبنم صبحگاهی ؛ از نجوای باد بياباني...


و من باز خواهم ايستاد و سكوت پيشه خواهم كرد ؛

 

سكوتی سرشار از خواستنيهای بی‌رنگ ،

 

سكوتی انباشته از خيالات واهی ،

 

سكوتی تا عميق‌ترين دره تنهايی ...


اما ؛


من باز خواهم نوشت .

 

باز شبهايم را با خاطره‌هايت رنگ خواهم داد و خيالم را نقاشی خواهم كرد .


من باز خواهم نوشت اگر ؛

 

اين اگرها بگذارند تا نفسي تازه كنم ...

 

 

سلام...

زندگي خيلي عجيب تر از اوني هستش كه فكرش رو ميكردم!

تو رو به يه جايي ميبره كه فكرش رو هم نمي كردي...

به خودت كه مياي ميبيني هيچي نيستي...هيچي!

آره زندگي سخته و خوردن زمين توي اون زياد...

دردت اومد؟!

مهم نيست...بلند شو...

از اين زمين خوردنها زياد داري تو راه...

مرد اونه كه تا زمين خورد نا اميد نشه،

يا علي بگه و بلند بشه.

يا علي...

بگو ماشاالله.

 

با تو هم بودم ها...!

نوشته شده توسط عماد در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 |

آنقدر خوا همت اي گل ،

که به هنگام وداع حيفم آيد که تو را دست خدا بسپارم ...

                                                         

نامت را به ديار خاطراتمان کوچ مي دهم  وپرستوي عشقم را به قفس تنهايي خود باز ميگردانم .

تو همسفر خوب و مهرباني بودي  .

ولي چرا  بي صدا مرا به آغوش مبهم فرداها و روزگار نامعلوم سپردي !

قلبم که روزي کاشانه خرمي بود اکنون به ويرانه اي متروک تبديل شده که ديگر سايه اي حتي بر روي برگهاي خشکيده اش قدم بر نميدارد ، و بر ديوارهايش جز خا طر